
مقاله مروري بر زندگي مالك اشتر نخعى تحت pdf دارای 18 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است
فایل ورد مقاله مروري بر زندگي مالك اشتر نخعى تحت pdf کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه و مراکز دولتی می باشد.
این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه های دانشجویی آماده و تنظیم شده است
توجه : در صورت مشاهده بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله مروري بر زندگي مالك اشتر نخعى تحت pdf ،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد
بخشی از متن مقاله مروري بر زندگي مالك اشتر نخعى تحت pdf :
مروری بر زندگی مالك اشتر نخعى
کتاب اصحاب امام علی (ع) مشتمل بر نام و زندگی نامه 1110 صحابی امیرمومنان تالیف استاد محقق آیت الله ناظم زاده قمی در دست چاپ و انتشار است که مقاله مالک اشتر نخعی که از تحقیق های جامع و منحصر به فرد درباره این صحابی بزرگ امیرالمومنین است، را از آن کتاب در اینجا نقل کرده ایم. لازم به ذکر است که این مقاله غلط گیری و ویرایش نهایی نشده است.
تولد
مالك فرزند «حارث بن عبد یغوث نخعى» معروف به «مالك اشتر»(1)، كنیه اش ابو ابراهیم است وى از اهالى یمن بود كه در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به شرف اسلام نایل آمد و چون به دیدار پیامبر (صلى الله علیه وآله)توفیق نیافت لذا او را جزو تابعین به شمار آورده اند.(2)مالك از یمن به كوفه آمد و در همان جا ساكن گردید و چون مردى شجاع و دلاورى با تقوا بود در جنگ ها و فتوحات اسلامى از جمله در جنگ تبوك در سال 13 هجرى در عصر خلافت ابوبكر به مصاف رومیان رفت(3) و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبیده جراح شركت داشت(4).او در عین دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعیفان و درماندگان دلى رحیم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به كارگزار ناصالح كوفه به شام تبعید شد و از آن جا به كوفه بازگردانده و سپس به «حمص» تبعید گردید و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به یارى اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله)شتافت.
مالك پس از كشته شدن عثمان، در خلافت امیر مؤمنان (علیه السلام) بسیار تلاش كرد و با حضرت بیعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گردید. وى از شیعیان بسیار پاى بند و یارى دهندگان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، به طورى كه رابطه دوستى او با مولاىمتقیان آن قدر زیاد بود كه امام على (علیه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالكاً، فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله علیه وآله); خداوند مالك را رحمت كند، او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله)بودم.»
از آن جا كه معاویه از این رابطه معنوى بین امام (علیه السلام) و مالك آگاهى داشت دستور داده بود كه در خطبه ها علاوه بر لعن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام)، نیز به مالك اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم كنند.(5)
در شجاعت و دلاورى این مرد الهى همین بس كه ابن ابى الحدید درباره اش مى گوید: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال میان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (علیه السلام) نیافریده است، من بر او بیم گناه ندارم، و چه نیكو گفته است آن كسى كه وقتى درباره مالك اشتر از او پرسیدند، گفت: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را شكست داد و مرگش مردم عراق را شكست داد، چه بگویم؟(6)
ایستادگى مالك و عزل امیر كوفه
هنگامى كه عثمان به خلافت رسید به مرور زمان، بسیارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، كه اكثراً مورد رضایت مردم بودند، از كار بر كنار كرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى امیه را كه نوعاً عیّاش و منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئیس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «ولید بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خیانت هاى زیادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهایت از حكومت كوفه عزل شد.(9)
برخورد مالك با حاكم دوم كوفه
عثمان، پس از عزل ولید، «سعید بن عاص» را به جاى او گماشت. سعید در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بین مذاكرات گفت: باغ هاى كوفه و اراضى آن خاص قریش و بنى امیه است.مالك اشتر كه با حكم خدا كاملاً آشنایى داشت در پاسخ او گفت: آیا تو چنین مى پندارى كه ناحیه عراق كه خداوند آن را با شمشیرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر كه چنین قصد كنددماغش را به خاك مى مالیم!عبدالرحمن اسدى رئیس گارد سعید براى جلب رضایت سعید گفت: اى مالك، تو سخن امیر را رد مى كنى و او را اهانت مى نمایى، بعد نسبت به مالك درشتى كرد. به دستور مالك قبیله نخع برخاسته و رئیس گارد را از مجلس بیرون انداختند. این كار بر
سعید گران آمد، لذا رابطه خود را با مالك اشتر و دیگر سران كوفه قطع كرد. اما این عمل هیچ اثرى نداشت و مالك از اعتراض به كارهاى خلاف سعید و عثمان دست برنداشت.سعیدبن عاص چون برخورد مالك و همراهان او را مشاهده كرد و دید در آینده از اعتراض بیشتر سران كوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خلیفه نوشت و از عثمان خواست كه یا مالك و همدستانش را از كوفه ببرد و یا وى را از امارت كوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امیر كوفه نوشت، مالك اشتر با تنى چند از یارانش را به شام تبعید كند!(10) تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند و براى معاویه حاكم شام هم نامه اى نوشت كه تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه گرى دارند، پیش تو تبعید كردم، آنان را از این كار نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نیكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاویه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند.
مالك و همراهان چون به كوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گویى بر نداشتند و مجدداً سعیدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن ولید» حاكم عثمان در حمص تبعید كرد و در راستاى تبعیدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعید مى كنم، به محض این كه نامه ام به شما رسید، به سوى حمص حركت كنید; زیرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصیتى ندارید!»
وقتى نامه عثمان به مالك اشتر رسید دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هریك از ما یا عثمان را كه براى مردم زیان كاریم و در میان مسلمانان مرتكب گناه مى شویم هرچه زودتر به مكافات كردارش برسان.»(11)
و بدین ترتیب گروه معترض به رفتار حاكمان مستبد و ستم كار به حمص تبعید شدند، البته آنان در حمص بسیار تحت فشار و اهانت حاكم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شدید، مجدداً به كوفه بازگردانده شدند(12). این حوادث در سال 32 هجرى به وقوع پیوسته است.(13)
مالك اشتر و سقوط خلافت عثمان
پس از آن كه تعدیات و انحرافات كارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ویژه نخبگان براى اصلاح یا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذیر نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوریدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى كه براى هدایت عثمان و دست كشیدن او از كارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتیجه نرسید، مالك اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران بركنارى یا قتل عثمان پیوست.(14)
پیش گامىِ مالك در بیعت با على (علیه السلام)
مردم مدینه پس از كشته شدن عثمان، یك صدا با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت كردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند.(5 1) حتى سران ناكثین یعنى طلحه و زبیر با اختیار كامل با آن حضرت دست بیعت دادند. مالك اشتر از جمله كسانى بود كه در این راه پیش گام شد و جزو نخستین كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود.
ابن ابى الحدید مى نویسد: چون عثمان كشته شد، مالك اشتر خدمت حضرت (علیه السلام)آمد و گفت: یا على، مردم براى بیعت با شما جمع شده اند و به حكومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى كنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشك خواهد ریخت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمدند و در محلى نشستند.(16) و مردم همه اجتماع كردند كه بیعت كنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعیین شود. اما مالك اشتر گفت: آیا مگر منتظر
كسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت كرد، كسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، شل بود، این كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!(17) سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت كرد و سپس مردم بر على (علیه السلام)هجوم آوردند و بیعت كردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، مالك اشتر بود. او گلیم سیاهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشیرش را بیرون كشید، آن گاه دست على (علیه السلام)را گرفت و بیعت كرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت كنید و پس از بیعت این دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت كردند و اول كسى كه از بصریون با حضرت بیعت كرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت كردند(18).
آغاز غائله جمل و نقش مالك اشتر
چند ماه پس از حكومت رسمى امیر مؤمنان (علیه السلام) طلحه و زبیر ـ سران ناكثین ـ كه چشم طمع به بیت المال دوخته بودند، درصدد شورش علیه امام (علیه السلام) برومدند، اما براى تحقق این نیّت شوم هیچ بهانه اى نداشتند; زیرا حكومت امام (علیه السلام) از جهت شرعى و معیارهاى قانونى نقصى نداشت، آنان ابتدا به سراغ عایشه ـ كه ساكن مكه شده بود ـ رفتند و او را كه از امیر مؤمنان چندان دل خوشى نداشت با خود هم عقیده ساختند و این نخستین قدم مؤثر بود; زیرا به دنبال آن عده زیادى نیز با آن ها هم رأى شدند. از آن جا كه ابو موسى والى كوفه هم جنگ علیه عایشه را حرام دانست و مانع یارى امام (علیه السلام)در برابر ناكثین شد.در چنین شرایطى مالك اشتر، عمار، صعصعه و امثال آنان بودند كه نقش مؤثرى در خنثى كردن توطئه امثال ابو موسى داشتند، مالك اشتر در این باره گفته است: سعادتمند كسى است كه از این صراط مستقیم عدول نكند و به این ریسمان محكم خدا اعتصام نماید، و نگون بخت كسى است كه نافرمانى امام كند كه او در هاویه دوزخ منزل گزیند.(26)
امّا اقدام مهم تر مالك این بود، كه نامه اى تاریخى و پیامى به یاد ماندنى براى عایشه ارسال نمود و كمتر كسى را یاراى آن بود كه به چنین كار خطیرى اقدام نماید. او در نامه چنین نوشت:«امّا بعد، همانا اى عایشه تو همسر رسول خدایى، آن حضرت (صلى الله علیه وآله) تو را فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگیرى، اگر چنان كنى براى تو بهتر است امّا اگر فرمان پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) را نقض كنى و بخواهى چوب دستى خود را به دست گرفته و روپوش از چهره فرو افكنى و براى مردم خود را آشكار سازى، من با تو جنگ خواهم كرد تا تو را به خانه ات و جایگاهى كه خداوند برایت پسندیده است، برگردانم .»این نامه مالك كه همراه با اعلان جنگ با عایشه بود، براى عایشه بسیار سخت و گران آمد و در پاسخ چنین نوشت:«امّا بعد، تو نخستین عربى هستى كه آتش فتنه را برافروختى و جماعت را به تفرقه فرا خواندى، و با پیشوایان مخالفت كردى و براى كشتن خلیفه سوم كوشش نمودى. اى مالك، تو خوب مى دانى كه خداوند عاجز نیست و از تو انتقام خون خلیفه مظلوم را خواهد گرفت! نامه تو به
من رسید، آن چه را در آن بود فهمیدم و به زودى خداوند، شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمایل دارند، از من كفایت خواهد فرمود، ان شاء الله.»(27)
حمایت مالك از سخنان امیر مؤمنان (علیه السلام)
وقتى خبر تصرف بصره توسط ناكثین به سمع امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، آن حضرت كه در ذى قار بود، سخنرانى مهمى ایراد كرد و در ضمن آن از اعمال ظالمانه طلحه و زبیر به خدا شكایت نمود و گفت:«اللهم انّ طلحه و الزبیر قطعانى و ظلمانی و ألبّا علىّ، و نكثا بیعتى، فاحلل ما عقداه، و انكث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبداً، و أرهما المساءه فیما عملا و أمَّلا;پروردگارا، همانا طلحه و زبیر از من بریدند و بر من ستم كردند و بر من شورش نمودند و بیعت مرا شكستند. پروردگارا، آن چه را آنان گره زده اند بگشاى و آن چه را استوار كرده اند از هم بگسل، و آن دو را هرگز نیامرز و در آن چه كرده اند و به آن دل بسته اند فرجامى ناخوش بهره
ایشان فرماى».چون سخنان امام (علیه السلام) تمام شد مالك اشتر برخاست و پس از حمد و ثناى خدا چنین گفت:«اى امیرالمؤمنین سخن تو را شنیدیم و همانا درست مى گویى و خدا تو را موفق دارد، یا على، تو پسر عمو و داماد و وصى پیامبر مایى و نخستین كسى هستى كه او را تصدیق كردى، و همراهش نمازگزاردى، و در همه جنگ هاى او شركت نمودى، از این رو در این موارد بر همه امت فضیلت دارى و از همه برترى و براى جانشین پیامبر (صلى الله علیه وآله) از همه سزاوارترى، یا على، هر كس از تو پیروى كند به بهره خود رسیده و مژده رستگارى را دریافته است و آن كس كه از فرمان تو سرپیچى نماید و از تو روى گرداند به جایگاه خود در هاویه دوزخ منزل گزیده است.اى امیرالمؤمنین، سوگند به جان خودم كه كار
طلحه و زبیر و عایشه براى ما آسان و ماهیتشان برایمان روشن و شناخته شده است آن ها بى آن كه از تو خلافى ببینند و یا ستمى نموده باشى از تحت فرمان تو خارج شده اند و به این اقدام خطیر مبادرت نموده اند، اگر آنان مى پندارند كه خون عثمان را طلب مى كنند، نخست باید از خود قصاص بگیرند كه آن دو، نخستین كسانى بودند كه مردم را بر او شوراندند و مردم را به ریختن خونش واداشتند، و خدا را گواه مى گیرم كه اگر به بیعتى كه از آن بیرون رفته اند باز نگردند آن دو را نیز به عثمان ملحق خواهیم ساخت چرا كه شمشیرهاى ما بر دوش هاى ماست و دل هاى ما در سینه هایمان محكم و استوار است، و ما امروز همان گونه ایم كه دیروز بودیم.» مالك این سخنان قاطع و محكم را گفت و بر جاى خود نشست.(28)
تصرف دارالاماره كوفه
امیر مؤمنان از «ذى قار» ـ محل تجمع نیروهاى امام (علیه السلام) ـ براى ابو موسى، والى كوفه، نامه نوشت و از او خواست تا مردم را براى یارى در مقابله با ناكثین به ذى قار بفرستد، اما ابو موسى نه تنها مردم را تشویق نكرد، بلكه در این كار مانع تراشى كرد.وقتى خبر توطئه ابو موسى به امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، مالك اشتر را فراخواند و از او خواست كه به كوفه برود و ابو موسى را از مقام خود عزل نماید. مالك شتابان خود را به كوفه رساند و در مسجد شاهد بحث و گفتگوى ابوموسى اشعرى و نمایندگان امیرالمؤمنین (علیه
السلام)شد، و بلافاصله از مسجد راهى دارالاماره ابوموسى شد و در مسیر راه به هر طایفه و هر قوم و جماعتى كه مى رسید، از آن ها مى خواست تا همراه وى به سوى قصر ابو موسى حركت كنند، سیل خروشان مردمى كه مالك را همراهى مى كردند به دارالاماره رسید وى در حالى كه ابو موسى در مسجد تلاش مى كرد مردم به سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)نپیوندند، وارد قصر ابو موسى شد و تمام غلامان و مأموران او را از قصر بیرون كرد، و آن جا را تصرف نمود، ماموران و غلامان فوراً به مسجد رفتند و موضوع را به ابوموسى اطلاع دادند ابوموسى كه مشغول ایراد سخنرانى بود پس از آگاهى از این ماجرا از منبر پایین آمد و وارد قصر شد.مالك بر سر او فریاد كشید و گفت:«از ساختمان ما خارج شو، اى بى مادر كه امیدارم خداوند تو را بكشد، سوگند به خداى تعالى! همانا تو از گذشته جزو منافقین بودى.»به این ترتیب مالك اشتر مركز امارت ابوموسى را تسخیر كرد و به دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را از مسندش عزل نمود و مانع اصلى حركت به سوى دشمن را از
سر راه برداشت، البته ابوموسى یك شب مهلت خواست در كوفه بماند، و مالك با او موافقت كرد به شرط آن كه در قصر حكومتى نماند. و ابوموسى پس از آن شب از كوفه بیرون رفت(29).
مالك سپس در مسجد براى مردم سخنرانى نمود و از فضایل امام (علیه السلام) و خطر دشمنان و ناكثین سخن گفت و سرانجام با نُه هزار نفر به سوى ذى قار حركت نمود و در حالى كه امام حسن و مالك اشتر و عمار یاسر پیشاپیش آن ها حركت مى كردند با
شكوه خاصى وارد ذى قار شدند و مورد استقبال گرم حضرت امیر (علیه السلام)قرار گرفتند(30).
جنگ جمل و رشادت هاى مالك اشتر
پس از آن كه یاران امام (علیه السلام) از كوفه آمدند و به سپاهیان ملحق شدند، حضرت با تمام نیرو از ذى قار به حومه بصره حركت كردند، و در مقابل سپاه ناكثین قرار گرفتند، امام (علیه السلام)تمام تلاش خود را براى اقناع طلحه و زبیر و وادار ساختن آن ها به صلح و آشتى و عمل به كتاب خدا و سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) به كار بست و در این راستا نمایندگانى
براى گفت و گو با آن رهبران شورشى به میان سپاه دشمن فرستاد، امّا تمام این تدابیر بى نتیجه ماند و سرانجام جنگ سختى در گرفت كه ضایعات جانى و خسارت هاى مالى فراوانى بر جاى گذاشت، و تعدادى از اصحاب پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله)در این واقعه تلخ و تكان دهنده به شهادت رسیدند كه از یك سو امیرمؤمنان (علیه السلام)را از نصایح و شفقت هاى بى دریغ خود محروم نمودند و از دیگر سو، آن حضرت را با رنج ها و مرارت هاى پر حادثه ترین و خونبارترین مقطع تاریخ اسلام، تنها گذاشتند.
جنگ جمل به عنوان نخستین جنگ داخلى مسلمین، دقیق ترین معیار سنجش میزان ایمان و ارادت اصحاب على (علیه السلام) به آن حضرت (علیه السلام)و بهترین ملاك ارزیابى عملكرد اصحاب جلیل القدر پیامبر اسلام و مشاهیر تابعین به شمار مى رود.مالك اشتر چون عمار یاسر و صعصعه بن صوحان و زید بن صوحان و دیگران، در این جنگ حماسه هاى جاویدانى آفرید. او به دست خود در همین نبرد تعداد زیادى از مشهورترین قهرمانان و جنگ جویان سپاه دشمن را به هلاكت رساند، تدابیر هوش مندانه او در خدمت مولا و مقتدایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) باعث شد كه همه صفوف مستحكم دشمن به زودى بهم بریزد و مقاومتشان در هم بشكند.
ابن ابى الحدید از كلبى از مردى از انصار نقل مى كند كه مى گفت: من در جنگ جمل در صف اول ایستاده بودم ناگاه على (علیه السلام) سر رسید، به سوى او برگشتم، فرمود: محل اجتماع اصلى دشمن و نقطه قوت آن ها كجاست؟ گفتم: در كنار عایشه.همو از ابو مخنف نقل مى كند: در این موقع حضرت على (علیه السلام) براى مالك اشتر پیام فرستاد كه بر میسره سپاه دشمن حمله كند، اشتر حمله كرد و با هلال بن وكیع كه سرپرستى گروهى از ناكثین را بر عهده داشت جنگید و هلال را به هلاكت رساند و تمام
میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى كرد و به آن جا پناه برد. در این هنگام افراد قبیله هاى أزد، ضبه، ناجیه و باهله از سپاه بصره خود را به اطراف شتر عایشه رساندند و آن را احاطه كردند تا از خطر مصون بمانند، در این شرایط با حملات
نیروهاى على (علیه السلام) جنگ شدیدتر شد و تنور آن داغ تر گردید و «كعب بن صور»، قاضى بصره در حالى كه لگام عایشه در دستش بود به هلاكت رسید و پس از او «عمرو بن یثربى» كه مردى شجاع و سواركارى بى باك از سپاه بصره بود و جمعى از سران سپاه على (علیه السلام) را به شهادت رسانده بود نیز كشته شد.(31) نیروهاى امام (علیه السلام) در راه پیروزى قرار گرفتند، و مالك اشتر در این زمینه نقش بسزایى ایفا مى كرد.
جنگ مالك با عبدالله بن زبیر
واقدى مى گوید: در روایت آمده، آخرین شعار على (علیه السلام) در ساعت هاى آخرجنگ جمل چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناكثین»(32) آن گاه هر دو گروه از یك دیگر جدا شدند و از هر دو گروه هم افراد بسیارى كشته شده بودند، ولى كشتار مردم بصره به مراتب بیشتر از كشته شدگان یاران على (علیه السلام) بود، از این رو كم كم نشانه هاى پیروزى مردم كوفه آشكار شد. روز سوم كه رویارو شدند، نخستین كس عبدالله بن زبیر خواهرزاده عایشه بود، كه به میدان آمد و مبارز طلبید، مالك اشتر به جنگ او رفت و هر كدام برابر هم قرار گرفتند، عایشه پرسید: چه كسى به مبارزه عبدالله آمده است؟ گفتند: مالك اشتر. گفت: اى واى بر بى فرزند شدن اسماء، سپس آن دو هر كدام به یكدیگر ضربه اى زدند و یك دیگر را زخمى كردند بعد با یك دیگر گلاویز
شدند و مالك اشتر، در لحظه اى عبدالله را بر زمین زد و روى سینه اش نشست، در این موقع هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آن كه عبدالله را از چنگ اشتر درآورند، هجوم آوردند و گروهى براى یارى دادن به اشتر پیش آمدند، مالك اشتر بسیار گرسنه و با شكم خالى بود و از سه روز قبل چیزى نخورده بود و این كار عادت او در جنگ ها بود، وانگهى نسبتاً پیرمرد و سالخورده بود، عبدالله بن زبیر فریاد مى زد: من و مالك را با هم بكشید. و اگر مى گفت: من و اشتر را بكشید، بدون ترید مالك را مى كشتند; زیرا مردم كه از كنار آن ها مى گذشتند،
آنان را نمى شناختند و شخصى را به نام مالك نمى شناختند بلكه به نام اشتر شناخت داشتند و در آن میدان بسیارى بودند كه یكى روى سینه دیگرى نشسته بود و در حال جنگ و نبرد بود و سپاهیان آنان را نمى شناختند، به هر حال طورى شد كه عبدالله توانست از زیر دست و پاى مالك اشتر بگریزد و یا این كه به سبب ضعف مالك اشتر بود كه توانست فرار كند و لذا مالك در شعر خود این مطلب را به عایشه مى گوید (كه در ادامه خواهد آمد).
پایان جنگ جمل و گفت و گوى عایشه با مالك
ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى كند كه: پس از پایان جنگ جمل، عمار یاسر و مالك اشتر نزد عایشه رفتند، عایشه از عمار پرسید همراه تو كیست؟ گفت: مالك اشتر است. عایشه از اشتر پرسید: آیا تو بودى كه مى خواستى خواهرزاده ام عبدالله بن زبیر را .
بكشى و با او چنین و چنان كردى؟(33) گفت: آرى ولى اگر گرسنگى سه شبانه روزم نبود، امت محمّد را براى همیشه از شر خواهر زاده ات خلاص مى كردم.عایشه گفت: مگر نمى دانى كه پیامبر فرموده است:«لا یحلّ دمُ مسلم إلاّ بإحدى أُمور ثلاث: كفر بعد الایمان، أو زناً بعدَ احصان، أو قتلِ نفس بغیر حق;ریختن خون مسلمانى جایز نیست مگر با یكى از سه چیز: كافر شدن
پس از ایمان یا زنا پس از همسردارى و یا كشتن كسى به غیر حق.»مالك اشتر گفت: اى عایشه، بدون تردید یكى از این كارها را مرتكب شده بود كه با او جنگ كردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن، هرگز به من خیانت نكرده بود امّا در آن روز، شمشیرم در او كارگر نبود، و سوگند خورده ام كه دیگر آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم; زیرا به من خیانت كرد و عبدالله را به هلاكت نرسانید. و اشعارى نیز در این باره سرود.(34)
نقش مالك در جنگ صفین
مالك اشتر ـ همان گونه كه در همین بخش از كتاب اشاره شد ـ از آغاز حركت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به صفین، در كنار حضرت گوش به فرمان بود و در مواردى پیمان وفادارى خود را اعلام مى كرد و در مسیر راه نیز با جان و دل از حقانیت على (علیه السلام) دربرابر معاویه حمایت مى نمود. در این قسمت، نمونه هایى از وفادارى و ایمان و اعتقاد او را نسبت به حقانیت امیرالمؤمنین (علیه السلام)مى آوریم.
1 ـ مالك و برپایى پل رقه
امام (علیه السلام) در مسیر حركت خود به جانب صفین در سرزمین رقه فرود آمد و از آن جا نامه اى به معاویه نوشت(35) و مجدداً حجت را بر او تمام كرد تا شاید بدون خون ریزى جلو یاغى گرى معاویه گرفته شود. اما معاویه در پاسخ نامه، آن حضرت را
تهدید به جنگ كرد، از این جهت امام (علیه السلام) فرمان حركت از رقه به جانب صفین را صادر كرد، ولى مشكل سپاهیان على (علیه السلام) رود فرات بود كه بدون زدن پل امكان پذیر نبود، حضرت از مردم رقه خواست كه وسیله عبور او و سپاهیانش را فراهم كنند، ولى مردم این سرزمین از زدن پل خوددارى كردند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در عین قدرت عكس العملى از خود نشان نداد و تصمیم گرفت كه سپاهیان خود را از روى پل دورافتاده اى كه در محلى به نام «مَنبِج» (بر وزن مسجد) بود عبور نماید. در این هنگام مالك اشتر آنان را تهدید به جنگ نمود و آنان از ترس خود، پل را ساختند.(36)
2 ـ مالك به سوى خط مقدم سپاه دشمن
موقعى كه امام (علیه السلام) قدم به سرزمین شام نهاد براى مقابله با هر نوع یورش احتمالى دشمن دو فرمانده نیرومند خود به نام «زیاد بن نضر حارثى» و «شریح بن هانى» را با نیروهایشان كه همراه داشتند به عنوان مقدمه لشكر به سوى سپاه معاویه
گسیل داشت، آن دو با مقدمه سپاه معاویه به فرماندهى ابوالاعور سلّمى(37) رو به رو شدند ولى نتوانستند دشمن را به صلح دعوت كنند، لذا نامه اى توسط «حارث بن جمهان جعفى» براى امام فرستادند و كسب تكلیف كردند(38).امام (علیه السلام) پس از خواندن نامه، فوراً مالك اشتر را خواست و او را از نامه آگاه ساخت و فرمود: هر چه زودتر خود را به آنان برسان و سرپرستى هر دو گروه را به عهده بگیر، ولى تا دشمن را ملاقات نكرده اى و سخنانشان را نشنیده اى، آغاز به نبرد نكن، مگر آن ها آغازگر جنگ باشند.مالك به همراه نامه امام (علیه السلام) به سرعت خود را به ون محل رساند و وضع سپاه را منظم كرد و از آن پس طبق دستور امیرالمؤمنین (علیه السلام) جز دفاع از سپاه، كارى صورت نمى داد و
هرگاه حمله اى از ابوالاعور رخ مى داد، تنها به دفع آن مى پرداخت. مالك چنان به قدرت خود مطمئن بود كه براى معاویه شخصاً پیغام فرستاد كه اگر خواهان نبرد است، خود شخصاً گام به میدان نهد تا با هم به نبرد بپردازند و مایه خون ریزى دیگران نشود، ولى او هرگز اجابت نمى كرد تا این كه در نیمه یكى از شب ها، سپاه معاویه به سرعت عقب نشینى كرد و در سرزمین وسیعى كنار رود فرات فرود آمد و آب را به روى سپاه امام (علیه السلام)بست.(39)
3 ـ مالك و فتح فرات
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با سپاهى گران مسیر راه را طى كرد و وارد سرزمین صفین شد، و به پیش قراولان و طلایه داران سپاه خود كه مالك اشتر آنان را فرماندهى مى كرد، پیوست. اما على (علیه السلام)وقتى قدم به صفین گذارد كه دشمن میان سربازان او و آب فرات لشكر بزرگى را مستقر كرده و امكان استفاده لشكر عراق را از آب فرات سلب كرده بود.عبدالله بن عوف بن احمر از یاران و جنگ جویان سپاه على (علیه السلام) مى گوید: وقتى ما وارد صفین شدیم، دیدم معاویه شریعه را در اختیار گرفته و ابوالاعور سلمى فرمانده مقدمه سپاه معاویه، مسیر آب را با سواره و پیاده نظام بسته است و تیراندازان زیادى در اطراف آن مستقر نموده است و تمام تلاش آن ها جلوگیرى از رسیدن آب به سپاه امیرالمؤمنین على (علیه السلام) است. عبدالله مى گوید: ما كم آبى و مشكلات و سختى طاقت فرساى آن شرایط را به محضر امام (علیه السلام)گزارش كردیم، حضرت براى آن كه كار به
مسالمت تمام شود، صعصعه بن صوحان را به سوى معاویه فرستاد تا او را ملامت نماید و او را باز هم به گفت و گو و مذاكره فرا خواند.صعصعه نزد معاویه رفت و تذكرات امام (علیه السلام) را یادآور شد، اما بعضى از اطرافیان و خود معاویه بستن آب را اولین پیروزى براى خود مى دانستند. سخن بین صعصعه و معاویه و همراهانش به درازا كشید و سرانجام معاویه بر تصمیم خود اصرار ورزید و حاضر به باز شدن فرات نشد.بعد از بازگشت صعصعه نگرانى بر سپاه امام (علیه السلام) مستولى شد، اما نظر سپاه امام این شد كه باید با یك جمله غافلگیرانه رود فرات از دست دشمن آزاد شود. امام (علیه السلام)فرمود: اختیار با شماست سپس موضع تمركز نیروهاى اشتر را معین كرد و بعد خطبه اى بسیار غرّا و كوبنده خواند كه سپاهیان را به طورى تهییج كرد كه با یك حمله برق آسا، سربازان معاویه را درهم شكستند و فرات را آزاد كردند(40). اما امام (علیه السلام) بر خلاف معاویه اجازه داد تا دشمن نیز از آب فرات استفاده كند.(41)
4 ـ جبران خطا در توطئه تخریب بند فرات
روزى معاویه به دروغ شایع كرد كه مى خواهد بند (سد) فرات را خراب نماید ـ اگر بند خراب مى شد سپاه امام (علیه السلام) براى سالم ماندن باید شریعه فرات را رها مى كرد و این شكست بزرگى بود ـ لذا سران سپاه امام (علیه السلام) پیشنهاد ترك شریعه را دادند، اما چون با مخالفت امام (علیه السلام) رو به رو شدند ـ چون امام مى دانست این نقشه عملى نیست و صرفاً یك توطئه است ـ به خواسته خود پافشارى كردند و از محل استقرار خود خارج شدند و امام آخرینِ آن ها بود كه خارج شد. مدتى بعد كه معاویه به راحتى شریعه را به دست گرفت و سربازان عراقى در حیرت فرو رفتند.در این موقعیت امام (علیه السلام)سران مخالف از جمله مالك اشتر و اشعث بن قیس را كه اصرار به ترك اردوگاه داشتند، خواست كه این شكست را جبران كنند و آن دو پذیرفتند لذا با نیروهاى خود با حمله اى غافگیرانه آن ها را سه فرسنگ از منطقه اشغالى دور ساختند و از این طریق شكست خود را جبران نمودند و وضع جبهه را به نفع سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)تغییر دادند(42).
5 ـ نگرانى معاویه از مالك اشتر
از روز اول صفر، جنگ میان دو سپاه مجدداً آغاز شد و غالباً برترى با سپاه امام (علیه السلام)بود كه مالك اشتر نقش اصلى را ایفا مى كرد و این مسئله بر معاویه گران بود، لذا به مروان گفت با سواركاران قبایل یحصب و كلاعیین به میدان جنگ برو، مروان گفت: بهتر است عمروعاص را براى جنگ با مالك روانه میدان كن كه كه سرانجام معاویه پذیرفت و از او خواست تا همراه نیروهاى آن دو قبیله بر مالك اشتر بتازد. او گرچه از رو به رو شدن با مالك هراس داشت، اما براى حفظ موقعیت خود، دستور معاویه را پذیرفت و راهى جنگ شد. ابتدا در مقابل رجز خوانى مالك او هم رجز خواند، ولى با نخستین حمله مالك به وحشت افتاد و در میان نیروهاى خود پنهان شد و مورد توبیخ و تحقیر آنان قرار گرفت.(43)روز دیگر عبیدالله بن عمر، به دستور معاویه همراه با نیروهاى فراوان عازم نبرد با سپاه امیر مؤمنان به فرماندهى مالك اشتر شد. مالك به هنگام رویارویى رجزخوانى نمود و چنان حمله كرد كه نیروهاى عبیدالله درمانده شدند و به عقب بازگشتند. این شكست براى پسر عمر و معاویه بسیار گران شد و مایه آزردگى خاطرشان گردید.(44)
6 ـ مالك و بازسازى بخش شكست خورده سپاه امام (علیه السلام)
در یكى از روزهاى سخت جنگ در صفین، جناج راست سپاهیان عراق در برابر حمله شدید سپاهیان شام، در هم شكست و نیروها پا به فرار گذاشتند. امیر مؤمنان (علیه السلام) با مشاهده فرار جناح راست سپاهیان خود آهنگ جناح خود كرد و از مردم مى خواست برگردند و به نبرد ادامه دهند، در همین حال از كنار مالك گذشت و فریاد زد: اى مالك به این جماعت در حال فرار بگو، از چه و به كجا مى گریزید، آیا از مرگى كه هرگز نمى توانید آن را عاجز كنید و به زندگانى كه براى شما باقى نمانده است، فرار مى نمایید؟ مالك حركت كرد و در برابر فراریان ایستاد و سخنان امیرالمؤمنین را برایشان بازگفت و به آنان فریاد زد: اى مردم من مالك بن حارثم، و مكرر خود را معرفى كرد و گفت: من مالك بن حارثم، حال پیرامون من
جمع شوید، ولى از آن گروه یك نفر هم به او توجه نكرد و هم چنان در حال فرار و دور شدن از صحنه نبرد بودند. در این لحظه، مالك با خود پنداشت كه نام «اشتر» میان مردم مشهورتر است به این سبب او فریاد زد:اى مردم من اشترم، اى مردم من اشترم، به من نزدیك شوید و فرار نكنید. در این هنگام گروهى به جانب او آمدند، مالك به آنان گفت: آن چه امروز انجام دادید، بسیار ناپسند بود، اى مردم از دشمن استقبال كنید و بر آنان حمله كنید و با سرعت و تهوربه دشمن یورش برید.اى مردم مگر نمى دانید هدف دشمن خاموش كردن نور خدا و سنت پیامبر و
زنده كردن بدعت ها است، پس در راه خدا و دفاع از دین ایثار كنید; فرار از میدان نتیجه اى جز خوارى و مرگ و عذاب دردناك الهى ندارد.آن مذحجیان را ملامت نمود كه: امروز خدا را خشنود نكردید و به وظایف خود عمل ننمودید، این رفتار (فرار از جنگ) از شما بعید بود، مگر نه این كه شما دست پرورده جنگ و بزرگ شده رزم و پیكارید و اصحاب تهاجم و ارباب جوان مردى، شما كه هرگز به درماندگى و بیچارگى معروف نبودید ; سخنان نافذ مالك در آنان و سایر فراریان اثر گذاشت، لذا خطاب به او گفتند به
هر جا كه مى خواهى ما را ببر، مالك گفت: من با شما هم پیمان مى شوم كه تا پیروزى نهایى یا شهادت بجنگیم.آن گاه به همراه آنان به بخش مركزى سپاه معاویه حمله كرد و قوى ترین ستون سپاه دشمن را مورد حمله قرار داد. این گروه به حدى پایدارى از خود نشان داد كه دشمن را به وحشت و ترس انداخت و سپس به اردوگاه سپاه على (علیه السلام) بازگشت و بدین ترتیب مالك اشتر از گروه فرارى نیروهایى ساخت كه دشمن را به شگفتى و حیرت واداشت.بعد از این واقعه امام (علیه السلام) از بازگشت آنان به میدان جنگ و حماسه آفرینى آنان به ویژه مالك اشتر ابراز رضایت نموده و خطبه ایراد فرمودند.(45)

دانلود پایانامه...
ما را در سایت دانلود پایانامه دنبال میکنید
برچسب: مقاله,مقاله isi,مقاله نویسی,مقاله فارسی,مقاله چیست,مقاله علمی پژوهشی,مقاله های isi,مقاله مروری,مقاله رایگان,مقاله علمی, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 23:02